15 فروردین سالهای سال تابینهایت تکرار میشود
دخی جون پارسال اینموقع واقعا دل تو دلم نبود که چند روز دیگه تورو میبینم ...جدا تحملم تموم شده بود ...دیگه نمیتونستم تحمل کنم دوری تو رو ...وای که چقدر توی دلم تکون میخوردی،همین روزها بود وقتی روی صندلی نشسته بودم چنان لگدی زدی که جابه جایی شدیدی روی صندلی توسط تو ومن ایجاد شد .عجب شتابی داشتی بچه کلا زورت خیلی زیاد بود و همچنان هست
فسقلٍ بچه ، چه ها که نمیکردی تو دل من....خلا صه وقت بیمارستان هم گرفتیم که در لحظات آخر اون رو هم عوض کردیم چون خود دکتر گفت بیمارستان کوچیکه خیلی بهتراز اون بیمارستان پُر دمودستگاه هست و واقعا هم همینطور بود.
من میخواستم لحظه به دنیا اومدنت ور ببینم که به طور طبیعی نشد و بیحسی نخاعی کردم. تیم جراحی فوق العاده خوب و بسیار خوش اهلاق بودند.لحظه لحظه کارها رو برام میگفتن و هرچقدر توضیخ میخواستم از قبل از عمل تا پایان عمل را تمام مدت توضیخ میدادند.
.همه وسایلم رو دوباره خوب چک کردم که چیزی جا نمونه دوربین تصویر برداری هم آماده بود میخواستم حتما حتما ورود تو با همه جزئیات ثبت بشه که خدارا شکر یکی از پرسنل اتاق عمل خیلی زیبا و با ثبت همه لحاطات این کار را برامون کرد
القصه ساعت یک ربع به شش صبح رفتیم دنبال بابام و مامانم و خاله های تو
بابام از زیر قرآن ردم کرد و خیلی سعی میکرد که آروم باشه ،چون کلا برای هرچی که به ما مربوط میشه زیادی استرس به خودش وارد میکنه
من پست ماشینو پر کرده بودم از وسایل واسه بیمارستان. مامان افشین هم از یک روز قبل آماده بود به دیار گل وبلبل واسه دیدن نوه پسری.....یکی از دوستهای صمیمی ما هم اومده بود که همراهی کنه و قوت قلب باشه(نرگس جون) و البته خاله منیر من و بابای سام هم زحمت کشیده و در بیمارستان مستقر بودن...کلا تیم باحالی منو همراهی میکرد. بعد طی مراحل اولیه و پوشیدن لباس عمل راهی اتاق شدم .مامانم تا پشت در اتاق عمل همراهم بود و من بدون اشک و استرس و لوس کردن خودم رفتم به اتاق. خیلی حالم خوب بود و تا اتمام کار مدام داشتم برای همه و مخصوصا اونهایی که سفارش کرده بودند ، دعا میکردم و خوشحال از اینکه فرصت دارم به تک تک عزیزانم دعا کنم
یکی از بهترین لحظات عمرم همون روز بود
من توی یک فضای خاصی بودم که فقط خدا میتونست بهم همچین کمکی کنه و جز این نبود
وقت متولد شدن تو باور کن توی اتاق به جز نور مصنوعی بالای سرم اتاق پر از نور خاصی شد اینو به وضوخ دیدم ، حتی احساس کردم که مادر بزرگم که همیشه آرزوی دیدن عروسی من و بچه دار شدنم را داشت و متاسفانه عمرش کفاف نداد ،هم اونجا بود
نه خیلات بود ونه تلقین همه چیز سرجای خودش وجود داشت
قبل از جراحی پرستارها و دستیار بیهوشی پرسیدن بچه ات چیه؟ گفتم : نمیدونم ** ازم اسمهایی روکه انتخاب کرده بودم را پرسیدند بعد گفتن وقتی بچه ات بدنیا اومد ما اسمش میگیم تا بفهمی دختر هست یا پسر
اما تو هنوز کامل از توی شکمم در نیومده بودی که یهو همشون گفتن وای چه دختر تپلی.
اصلا یادشون رفت که به من چی گفتن....اون خانم پرستاره هم که تورو داشت تمییز میکرد مدام قربون صدقه ات میکرد و میگفت وای تپل تپل چیه داری گریه میکنی
صدای گریه تو قشنگتر اونی بود که فکرشو میکردم
دخترم تو 7.55دقیقه یکسشبه پانزده فروردین 1389با وزن 3.800 کیلوگرم و قد 50 سانتی متر به دنیا اومدی
ترمه جونم تولدت مبارک
از خدا میخوام در کمال سلامت همه زندگیت سرشار از موفقیت و خوشحال باشه که حتما هست
آمین
دوستت داریم 


تا بینهایت
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


15 فروردین سالهای سال تابینهایت تکرار میشود
